X
تبلیغات
تحقق یک رویا

تحقق یک رویا

اشکی در گذرگاه زمان

سلام مهتاب

امروز میروم تا آسمان

به دنبال او

از ستاره ها خواهم پرسید

تا کجا باید رفت

تا به نورش رسید

کم کمک باید رفت

بارم را بسته ام

 

از پس ابر ها عبور خوام کرد 

با رعد ستیز خواهم کرد

قلب را با دل پردرد ابر بهار

 شستشو خواهم داد

 

و با تبسمی بر لب و تلاطمی در سینه

به سوی نور خواهم رفت

 

در پس ابرها

در فراسوی شب ها

انسوی تیره گی ها

 

 با عبور از چشمک های وسوسه انگیز ستاره ها

پای در حریم مهتاب خواهم گذاشت

واز سالها سکوت با او خواهم گفت

میروم

و تقدیر را دستان خدای نور و تاریکی میسپارم

تا شاید

با دم مسیحای او

باز همسایه مهتاب شوم

تا شاید ستاره ای شوم در آسمانی

که شبهایش بی مهتاب

معنایی ندارد

 

باز می روم

می روم

خداحافظ آسمان تیره

خداحافظ تیره گی

سلام مهتاب!!!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 23:40  توسط Mohammad Javad  | 

واهمه...

هرگز فراموش نخواهم کرد که برای داشتن تو، دلی را به دريا زدم که ازآب، واهمه داشت...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 0:33  توسط Mohammad Javad  | 

سپاس...

سپاس از آنهایی که نظرات پر مهرشان گرما بخش این کلبه ی حقیرانه است...

افسوس که مشغله ی روزگار ، مجالی برای مهمان نوازی باقی نگذاشته است...

سپاس از همه ی خوبی های مهمانان کلبه ای که رویایش مهتاب است

سپاس شب نشینان زمان...

 

م.ج.م

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 23:23  توسط Mohammad Javad  | 

سهراب رفت...


ما را ز فهمیدن عشق غافل کردند

فهمیدن عشق را چه مشکل کردند

انگار کسی به فکر ماهی ها نیست 

سهراب بیا که آب را گل کردند!
کجایی سهراب؟ آب را گل کردند

چشم ها را بستند و چه با دل کردند...

وای سهراب کجایی آخر؟......زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند..

تو کجایی سهراب؟ که همین نزدیکی عشق را دار زدند, همه جا سایه ی دیوار زدند...

وای سهراب دلم را کشتند.....

 

(اول اردییهشت تمامی آبها گل شد و شبدرها گریستند، سهراب رفت...)

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 23:49  توسط Mohammad Javad  | 

ساعت ها در سکوت شبانگاهی با خیالم قدم میزنم و به هیچ فکر میکنم...
+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 0:55  توسط Mohammad Javad  | 

نور دل مهتاب

کجایی سهراب...

پیراهن تنهایی ام را بر میدارم

و به سمت واژه های تو می آیم

به مرگ رنگ

به شرق اندوه

به سمت آن کاج بلند

می روم تا پای آن آب روان

تا به سپیدار ارزوهایم رسم

و از آن تشنه نشسته بر لب آب

نشانی دریاها را پرسم

 

دلخوشی هایم را با خود خواهم اورد

و

از دلتنگی هایم با تو خواهم گفت

از غم این مردم

 

راستی از شقایق چه خبر

از گل سرخ

غربت شبدر ها

 

باز در اندوه شبی غمناکم

در سکوت و تردید

 

مهتابم شبی از این شبها

خواهد آمد به تماشای دلم

 

چون شبی بی ماهم

تیره و سرد و سکون

 

موج در سطح دلم نیست دگر

قایقت را بردار و

در دل من انداز

 

بیا با هم برانیم

بیا با هم از غربت این شهر

به دریا بزنیم

در غروب سرخ دریای دلم

برویم و برویم و برویم

تا به خورشید رسیم

 

در شب تنهایی

هرکجا هستیم باشیم

آسمان مل تو باشد

اما...

باز هم از دل من بی خبری

آسمان مال تو باشد

تو و دریا و شقایق

تو و آن راز گل سرخ

 

اما...

در شب تنهایی

آسمانت تیرست

سیاهی و سکوت و غربت دل

 

بازهم از شقایق گویی؟!

 

در چمدان دلم

همراه پیراهن تنهایی

مهتاب را با خود آورده ام

در پس این شبها

درسیاهی و سکوت

مهتاب را آورده ام

تا ببینی که شقایق بودن نیست

تا بدانی حس غریب مرغ مهاجر در شب

نور مهتاب است

تا بدانی که تمام این شعر

همه از نور دل مهتاب است...!

 

م.ج.م

2/12/89

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 0:52  توسط Mohammad Javad  | 

با من بیا...


کسی نیست،

بیت زندگی را بدزدیم، آنوقت

میان دو دیدار قسمت کنیم!

بیا با هم از حال سنگ چیزی بفهمیم،

بیا زودتر چیزها را ببینیم،

ببین عقربک های فوار در صفحه ساعت حوض،

زمان را به گردی بدل می کنند.

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام،

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 0:5  توسط Mohammad Javad  | 

مهتاب...!؟

شبها بی نور مهتاب خواب به چشمانم نمی آید...

و هر شب از هیاهوی دنیا خود را رها میکنم

و گوش به اوازش می سپارم

کسی که شعرهایم را قافیه می بخشد

مهتابی که دل خورشید نیز گاه از ندیدنش میگیرد

و

از دلتنگی جهانی را تیره می سازد

تاشاید

در ظلمت خودساخته خود

نوری از او را ببیند

نوری که چراغی است در ظلمات

نوری که دلهره ی تاریکی را آرامش است

 

مهتاب کیست؟!

مهتاب کجاست؟!

خودم نمیدانم اما...

روزی، جایی...

 

میدانم که شبی از این شبها خواهد آمد...

 

۱۷.۱۱.۸۹

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 0:22  توسط Mohammad Javad  | 

وقتی که دیگر نبود

وقتی که دیگر نبود 

من به بودنش نیازمند شدم 

وقتی که دیگر رفت 

من به انتظار آمدنش نشستم 

وقتی که دیگر نمی‌توانست مرا دوست بدارد 

من او را دوست داشتم 

وقتی که او تمام کرد 

من شروع کردم 

وقتی که او تمام شد 

من آغاز کردم 

چه سخت است تنها متولد شدن 

مثل تنها زندگی کردن است 

مثل تنها مردند.

 

(دکتر شریعتی)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 17:56  توسط Mohammad Javad  | 

دلم امروز خالی از غرور است

دلم بیتاب معنای سکوت استتحقق یک رویا...

دلش با من، نگاهش بی قرار است

نگاهم غرق در معنای سکوت است

 

کلامش گرم و قلبش مهربان است

چه گویم، چاره ی این دل گناه است

غروبم سرد و شبهایم سیاه است

چو فانوسی، شبم را سرپناه است

 

چو مهتابی، امیدی در ضلال است

چو بارانی، خزانم را بهار است

چو ابری، خشکسالی را امید است

چو آغوشی، یتیمی را کریم است

 

به خود می بالم اکنون از وجودش

که شبها را طلوعی با شکوه است

به یاد آن همه تنهایی  خویش

کلامش چاره ی این بی نصیب است

 

به ابری گفتم از شیدایی خویش

ببارید و به رعدی ناله سر داد

چو معشوقت مهتاب عزیز است

صبوری چاره ی امر خطیر است

 

م.ج.مردان

۲۳/۱۰/۸۹

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 9:41  توسط Mohammad Javad  | 

تمام زندگی

میتوان همه زندگی را در آغوش گرفت...

 کافی است تمام زندگی ات یک آدم باشد

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 12:24  توسط Mohammad Javad  | 

تعطیلی دنیا

خدایا...!

اینروزها آلودگی هوای دل مردم نفسهایمان را به شماره انداخته است...

دنیا را چند روز تعطیل نمیکنی...؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 18:25  توسط Mohammad Javad  | 

یارانه ی باران

خدایا..!

چه زمان یارانه ی برف و باران را در حسابهایمان میریزی...؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 18:22  توسط Mohammad Javad  | 

قسم به مهتاب...

نگاهي
يادگاري يا پيامي
سلامي يا کلامي يا دعايي
نسيمي يا که باراني و بادي
سرود با شکوهي از نگاهي


يادي از باران حاجاتم ، شبي سرد
که گرماي نگاهي زنده ام کرد
سرود با شکوهي از بر دوست
که ناگه شعله بر آفاق افکند

که من  برگي بدم در اين بيابان
نبود اندر برم شوق گلستان
همه سردي و نوميدي بدم من
همه خشکي و دلسردي بدم من

همه باران رحمت ها تو بودي
همه اميد و دلگرمي تو بودي
همه آسايشم در اين بيابان
به مهتابم قسم،تنها توبودي

نگاهت خوني اندر رگ بجوشاند
کلامت برگي اندر دل بروياند
که ناگه گرمي آن دستهايت
اميدي در در دل غمها بروياند

به طوفانها بديدم سرپناهي
به شبهايم بديدم ماهتابي
به سرما و به گرما و به باران
که من جز تو نديدم تکيه گاهي

من اکنون نونهالي تازه برگم
من اکنون سايه گاه جويبارم
من اکنون در ميان اين بيابان
نگاهي منتظر در راه دارم

نگاهي بي قرار از شوق دیدار
نگاهي بي پناه از درد دوري
نگاهي منتظر تا تو بيايي
غم دل را به دستانت بشويي

بيايي و بياري ريشه هايم
بيايي و ببالم من به عالم
بيايي و ببيند اين بيابان
که من با تو غمي ديگر ندارم

م.ج.م
10.10.89

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 19:19  توسط Mohammad Javad  | 

کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام ...
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 16:4  توسط Mohammad Javad  |